حجم سرد
هواسرد بود
من به خورشید نمی اندیشیدم.
ابرها رویاهای آدمی رانقش می بستند.
هوا سرد بود،اما من درگرمایی گنگ می سوختم.
آسمان برمن گریست
من در اندیشه ی گذراز ثانیه ها،
می دویدم.
گرمایی گنگ رابرزبانم حس می کردم،
ترسیدم.
گریختم تا طیف نور،درقطره های باران
پروازرا تجربه کردم،
هوا سرد بود،اما من در گرمایی گنگ می سوختم.
رفتم به دنبال رویای خود
برفراز ابرها،جست وجوکردم.
یافتم چیزهایی شبیه آرامش باغ درپاییز،
یافتم چیزهایی شبیه آزادی،آزادی قاصدک ها.
رفتم به اوج تنهایی خویش
جایی که نه آرامش بود ونه آزادی،
خفتم و نهراسیدم از مرگ!
آری،آنجا مرگ هم بود،
چیزی شبیه پرپرکردن گل سرخ
در انتهای تاریکی،
آنجا روشن بود.
هوا هنوزسرد بود،
سردم شد،
گرمایی نبود.
آرامش وآزادی را در روشنایی یافتم،
من مُردم... !
اهورا