لحظه هایم ابری،

عید آمده بود.

منم وتکراراین ثانیه ها

بوی نو می آمد

گنگی لحظه ی تحویل سال

چرخش ساده ی ماهی در تنگ

رفتن عقربه ها سوی خوشحالی عید

سردی سکه ی هفت سین در آب

تندی سرکه ی ناب با زبان

سرخی وسبزی،سیب و سبزه

دانه های خشکیده ی سنجد با سمنو

سفره ی ترمه ی مادر بزرگ.

اشک شوق از چشم مادر جاری،

پدرم در پی چرتی پاره،

خواهرم در پی قرآن می گشت!

منم و دلهره ی سال جدید

در تصوردرخیا بانی مخوف

راه می رفتم ،تنها!

در خودم خندیدم.

چه نشاط پوچی،لحظه های شادی... !

پرم از خستگی این تکرار... .

(شاید بعدا ادامه این شعرو نوشتم...)