بوی عید
لحظه هایم ابری،
عید آمده بود.
منم وتکراراین ثانیه ها
بوی نو می آمد
گنگی لحظه ی تحویل سال
چرخش ساده ی ماهی در تنگ
رفتن عقربه ها سوی خوشحالی عید
سردی سکه ی هفت سین در آب
تندی سرکه ی ناب با زبان
سرخی وسبزی،سیب و سبزه
دانه های خشکیده ی سنجد با سمنو
سفره ی ترمه ی مادر بزرگ.
اشک شوق از چشم مادر جاری،
پدرم در پی چرتی پاره،
خواهرم در پی قرآن می گشت!
منم و دلهره ی سال جدید
در تصوردرخیا بانی مخوف
راه می رفتم ،تنها!
در خودم خندیدم.
چه نشاط پوچی،لحظه های شادی... !
پرم از خستگی این تکرار... .
(شاید بعدا ادامه این شعرو نوشتم...)
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 20:54 توسط گربه سگ(dark creator&bibak)
|