بی مقدمه!
بی مقدمه،روزگاری را با یادت می زیستم.در هوایی تنفس می
کردم که عطر تو در آن جاری بود.در سکوت لحظه هایم صدایت
را بارها نقاشی میکردم و شبها،روبروی پنجره ها به انتظارت می
نشستم.
آن ثانیه ها گذشته و من پراز اندوه،مشت های سر نوشت را بر
گونه هایم شماره می کنم.مشت هایی که هیچ گاه نتوانستند
مرا از پای در آورند.
ثا نیه ها گذ شتند و من هیچ گاه گرمای حضورت را حس نکردم و
برای جبرانش سرمای باد های پاییز را به خود راه دادم،اما... .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت 0:30 توسط گربه سگ(dark creator&bibak)
|