بی مقدمه،روزگاری را با یادت می زیستم.در هوایی تنفس می

کردم که عطر تو در آن جاری بود.در سکوت لحظه هایم صدایت

را بارها نقاشی میکردم و شبها،روبروی پنجره ها به انتظارت می

نشستم.

آن ثانیه ها گذشته و من پراز اندوه،مشت های سر نوشت را بر

گونه هایم شماره می کنم.مشت هایی که هیچ گاه نتوانستند

مرا از پای در آورند.

ثا نیه ها گذ شتند و من هیچ گاه گرمای حضورت را حس نکردم و

برای جبرانش سرمای باد های پاییز را به خود راه دادم،اما... .